شعر غم – حسن مصطفایی دهنوی

« غم »
دوباره غم ، دلم را می فشارد
مداماً غم به روی غم گذارد
خداوندا ، تو غم را آفریدی
زِ دست مردمان بی شمارد
توکه غم را ، دوصد افزونتر آری
جدا نـتوان شَوَم من از کنارد
توکه از رنج وغمها شکوه۱ داری
زِ یادت بُرده ای پروردگارد
به من گفتن چرا غم می خوری تو
پناه آور به سوی پروردگارد
بدانم هر کجا بگریزم از تو
رَوَم بر زیر دست استوارد
به هر کوه و به هر دریا گریزم
همان جا می شوم آخر شکارد
به هر شهر و دیاری گر گریزم
از اینجا می روم در آن دیارد
خداونـدا ، زِ تو شکوه ندارم
بُوَد۲ شکوه ز خلقِ نابکارد۳
به طول عمر ، کی آسوده بودم
زِ دسـت مـردمان کینه دارد
خداوندا اگر غم از تو باشد
یقیناً آن به من منت گذارد
غم این دل اگر می باشد از تو
غمم نَـبْود که باشم پرده دارد
مرا کی چاره می باشد خدایا
بجز آنگه که باشم خاکزارد
خدایا رنج و غم گر از تو باشد
تعرض۴ می نمایم من به کارد
غم و رنجم بـماند یادگار
از این دنیای تلخ آشکارد
نسیم صبحدم یک پیغامی آورد
خداوند رئوفی۵ هست یارد
به من گفت آن به امید خدا باش
از آن دَم ، دل بُوَد در انتظارد
حسن دنیا ، غم و رنجش تمامس
در عقبی می نمایم رستگارد
٭٭٭
۱- شکایت- فغان ۲- باشد ۳- بدکار – اوباش ۴- مزاحمت – مخالفت ۵- مهربان – مشفق
حسن مصطفایی دهنوی

مطالب پیشنهادی

برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
فهرست