داستان کوتاه شبی که داعش آمد – علی ناصری

داستان, نوشته های علی ناصری

آن شب آب بر بودم
روستا بعداز آن همه سال خشکی های متمادی هنوز بوی زندگی می داد وکشاورزان با اندک آب موجود به آبیاری می پرداختندباغ وکشتزار روستا سه کیلومتربالاتر از روستا در دره ای قرار داشت وخالی از سکنه بود شبی در آنجا آب بربودم وبنابر اعلام میرآب ساعت دو وسی دققیه بعد از نیمه شب باید آب را تحویل می گرفتم لذا سر شب در بسترم خوابیدم ساعت راه هم کوک کردم وبه خوابی عمیق رفتم یک وقت شب صدای ساعت مرا به خود آورد آری موعد آبیاری نزدیک بود لذا پسرم را از خواب بیدار نمودم البته لازم به توضیح اینکه تنهایی در روستایی متروک دروسط کویر واقعن آبیاری در دل شب ترس داردآن هم روستایی که تا کنون چند نفر را ربوده بودند ؛بگذریم سریع لباس ام را پوشیدم وبیل وچراغ قوه را برداشتم واز خانه با پسرم معین بیرون زدیم وحالا داخل ماشین ودر کوه وکمر به سمت قنات روستای در حرکت بودیم
به روستا رسیدم وسر وقت آب را به باغ بستم داخل باغ شدم ومسیر جوی ها را از چشم گذراندم وبه سمت انتهای باغ حرکت نمودم نزدیکی های آغول آخر با غ صدای زمزمه وناله ای توجه ام را جلب کرد به آرامی به سمت صدا حرکت نمودم با صحنه ای عجیب مواجه شدم گودال کنار آغول وبه اصطلاح آبشخور پر بود از جنازه وبه سمت بالای آغول نگریستم چند نفر مسلح ایستاده، وپتوی نازکی به خود پیچیده بودند .با دیدن این صحنه رنگ بر رخساره ام نماندبه حاشیه دیوار پناه جستم وپاورچین درجهت خروجی باغ حرکت کردم ولحظه به لحظه به قدم هایم افزودم وبه ایماء واشاره پسرم را فراخواندم واو درکمال تعجب جویای رفتارم شداورا به سکوت دعوت نمودم ومسیرراه را نشانش دادم وبه واسطه رعایت سکوت بدون ماشین پابه فرار گذاشتم ومسیر روستا را درپیش گرفتم ازچند باغ که ردشدم در باز ی افکارجنازه های انتهای آغول قدم آهسته می رفتم وبراضطرابم می فزودندنفسم به سینه سوار شده بود.قلبم به شدت می تپید وعرق زیادی کرده بودم وپسرم هم مدام سوال می کرد چی شد؟کجا می ریم؟منو ومنی کردم گفتم فقط بدو…… ودر این افکار بودم که صدای مهیب انفجار مرا به خود آورد به سمت صدا نگریستم آری امامزاده ومزار شهدای روستا بود که در آتش می سوخت ذهنم رفت جای اخبار دیشب که داعش در افغانستان با اعمال تروریستی خون عده ای از شیعیان راریخته است. وحدسم درست بود وحالا می دانستم چه بلای بر ما نازل شده است
با سرعت ونفس زنان درحرکت بودیم وسه کیلومتر راه روستای قدیم تار روستای جدید را در زمانی اندک طی نمودم در وسط روستا حسینیه وحمام عمومی بود خود را داخل حمام انداختم وبه ساعتم نگریستم اذان صبح نزدیک بود با خودم در اندیشه بودم تا روز همین جا هستیم چون مایل نبودم در این وضعیت نا امن از این مکان خارج شوم
صدای بلند گوی مسجد مرا به خود آورد که از اهالی در خواست می نمود که وسایل نقلیه را داخل منازل آماده کنند وهرچه سریعتر روستا را ترک کنند یادم آمد که من ماشینم را در روستای قدیم گذارده ام پس از داخل حمام بیرون آمدم مردم به سرعت با وسیله های نقلیه از روستا در حال فرار بودند وعده ای از جوانان هم در جبهه شمال روستا با صلاح های اندکی که داشتنداز روستا در برابر اشرار مقاومت می کردند از کسی که در حال فرار بود پرسیدم این ها از کجا آمده اند؟ واوگفت: هواپیمای رادار گریز آمریکا این از خدا بی خبر ها ردر پایین دشت باچتر ریخته است. آه از نهادم بر آمد وبه هرکس که متوسل می شودم که مرا به هم ببرند نشد که نشدودر وسیله نقلیه شان جا نداشتند پسرم را به هر طریق بود فرستادم وپشت به دیوار مسجد ایستادم واین ظالمان حالا در چند قدمی من بودند هرکدام به زبانی مرا هم به همرا عده دیگر دستهایم را بستند وهر کدام را به ستونی از ستو ها مسجد بسته ومرتب به ما خطاب می کردند رافضی…..رافضی………وحشت سراسر وجودم را گرفته بود سلاح های شان را مسلح کردند قلبم دیگر توان نداشت وبه شدت به در د آمده بود که نور ی مرا به خود آورد آری پسرم بود که صدا های وحشت ناک من درخواب موجب بیداری او شده بودولامپ را روشن کرده بود ویک ریز مراصدا می زد از جا بلند شدم تمام بدنم خیس عرق بود….وهنوز تا آبیاری ساعتی مانده بود

(علی ناصری)

مطالب پیشنهادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

13 − سه =

فهرست