داستان عشق ابدی (9) – ژیلا شجاعی (یلدا)

داستان, نوشته های ژیلا شجاعی

مريم گريه هاي شبانش ادامه داشت. زمانه خانم از رنگ و روي پريده مريم تعجب مي كرد به خودش گفت اي بابا اين دختر چشه بايد حتما ببرمش يه چك آبه كامل . بعد رو كرد به مريم و گفت: مريم جون يه وقته دكتر بايد واست بگيرم . مريم با تعجب گفت: چرا زمانه جون . زمانه خانم با غصه به مریم نگاه کرد و با ناراحتی گفت: خيلي ضعيف شدی. رنگ و روت هم چند روزه پريده بايد بريم چك آب كامل شايد مشكل معده داري يا هرموني باشه. مريم گفت نه چيزيم نيست. زمانه خانم گفت : اگر مريض نيستي پس چرا روز به روز لاغرتر مي شی. حتما يه چيزي هست. مريم گفت : نه زمانه جون چيزي نيست نگران نباش . مريم هر روز كارش گريه بود و وقتي به زمانه خانم مي رسيد اشكاش رو پنهان مي كرد. شبها رو با غصه و غم به صبح مي رسوند. تو اتاقش هم ديگه آروم و قرار نداشت نه جشني نه مهموني نه مسافرتی. هيچي هر چي زمانه خانم پيشنهاد مي داد رد مي كرد اصلا از اتاقش بيرون نمي اومد. انقد كلافه بود كه تو اتاقش راه مي رفت و با خودش حرف مي زد . يه روز همين طور كه تو اتاقش راه مي رفت داد زد به همين آسوني عشقم رو از دست دادم بعد شروع كرد به گريه كردن و گفت: ديگه همچي تموم شد عشقم رفت اي خدا ببين يه دختر شهرستاني چطور قاب عشق من رو دزديد. بعد به خودش اومد در اتاقش رو باز كرد زمانه خانم داخل حياط بود و داشت گلدونهاي داخل ايوون رو آب مي داد مريم رو كه ديد گفت: به به مريم گلي سلام . مريم نفس راحتي كشيد و خدا رو شكر كرد كه زمانه خانم صداش رو نشنيده بعدش گفت سلام زمانه جون كمك نمي خواي. زمانه خانم خنديد و گفت نيكي و پرسش. مريم پريد پايين پله ها و شيلنگ رو از زمانه خانم گرفت و گفت در خدمتم. زمانه خانم كمي عقب رفت تا لباسش خيس نشه بعدش گفت مريم جون بهتر هستي مطمئني نمي خواي بري دكتر؟
مريم خنده زوركي تحويل زمانه خانم داد و همين طور كه مي رفت تا شير آب رو ببنده گفت: مي رم خونه ساناز اينا. یه سر مي رم پيشش خيلي وقته نديدمش. زمانه خانم گفت خوب برو از زير كار در مي ري ديگه! مريم خنديد گونه زمانه خانم رو بوسيد و گفت آره ديگه چه كنم. بعدش رفت تو اتاق لباس پوشيد و رفت تو حياط و گفت: براي ناهار مي مونم پيش ساناز، اگر خاستم برگردم بهت خبر مي دم زمانه جون.
مريم اصلا حوصله ساناز رو نداشت اما براي اينكه زمانه خانم انقد سوال پيچش نكنه تصميم گرفت بره بيرون ، شايد كمي هواش عوض شه. بعد از چند ساعت راه رفتن تو خيابون به ساعتش نگاه كرد نزديك ظهر بود ديگه رمقي براش نمونده بود رفت روي نيمكت پارك نشست بلاتكليف بود نمي دونست چكار كنه فقط مات و مبهوت به اين طرف و اون طرف نگاه مي كرد. بعد از يكساعت بلند شد و با نااميدي تصميم گرفت به خونه برگرده. وقتي خونه رسيد زمانه خانم گفت: پيش ساناز خوش گذشت. مريم خنديد و گفت نه زمانه جون نه بدون شما خوش نگذشت. زمانه خانم گفت ناهار خوردي گلم. مريم گفت نه نخوردم خواستم امروز دست پخت تو رو بخورم بعدش رفت تو اتاقش ده دقيقه بعد زمانه خانم از آشپزخونه گفت : مريم جان بيا ناهار.خلاصه اون روز هم گذشت و مريم اون روز را با كلي غم به شب رسوند و منتظر بود كه شب شه بره تو اتاقش گريه كنه چون فكر مي كرد كه گريه آرومش مي كنه. روزها همچنان مي گذشت و مريم روز به روز افسرده تر مي شد. يه روز زمانه خانم كه خيلي نگران مريم بود بهش گفت مريم جان بالاخره تصميم گرفتي چه رشته اي شركت كني؟ مريم سرش رو پايين انداخت و گفت: هيچي فعلا از درس خوندن منصرف شدم و هيچ برنامه اي هم ندارم زمانه خانم كنار مريم نشست و گفت : ببين مريم جون اگر نمي خواي درس بخوني فداي سرت حداقل بيا به نصيحت من گوش كن. آقا سعيد خيلي خاطر تو رو مي خواد دوستت داره نمي خواي بهش جواب مثبت بدی،
مريم سرش رو پايين انداخت و گفت: آقا سعيد ديگه كي زمانه جون؟ زمان خانم گفت دوست محمود ديگه آقاي عباسي رو مي گم عزيزم. مريم تو دلش گفت واي محمود محمود. چرا این اسم از دهن زمانه جون نمی افته. چپ مي ره راست مي ره مي گه محمود. اخه نمي دونه با اين كلمه ته دل من خالي مي شه. نمي بينه كه من گونه هام سرخ مي شه بعد رو كرد به زمانه خانم و گفت: نه تا آخر عمرم مي خوام مجرد بمونم .
زمانه خانم با نگراني گفت:آخه چرا؟ به من بگو چته ؟؟ حالا من غريبه ام. اما مريم جوابي نداشت كه به زمانه خانم بده براي همين سرش رو پايين انداخت و گفت: من خيلي خسته ام. بعدش رفت تو اتاقش و در رو قفل كرد و شروع كرد به گريه كردن انقد گريه كرد كه به سر درد عجيبي دچار شد تمام كاسه چشمش درد مي كرد در اتاق رو باز كرد و به زمانه خانم گفت بدجوري سرم درد مي كنه قرص مسكن قوي می خوام. زمانه خانم گفت بزار الان برات يه قرص مي يارم بعدش زمانه خانم رفت توي آشپزخونه يه ليوان شربت گلاب درست كرد و داشت دنبال قرص مي گشت كه جيغ مريم رو شنيد با عجله از آشپزخونه پريد بيرون ديد مريم كف اتاق افتاده.
دويد توي اتاق و سر مريم رو بلند كرد و گذاشت رو زانوش و گفت چي شد مريم من، بگو ببينم چي شد مريم گلي من، مريم چشمش رو يك لحظه باز كرد و بعد بيهوش شد. زمانه خانم که گريه اش گرفته بود داد زد واي دختره داره از دست مي ره. بعدش سراسيمه دنبال دفترچه تلفن گشت. مي خواست به دكتر زنگ بزنه اما يه لحظه فكر كرد خودش مريم رو به بيمارستان ببره دنبال سوئيچ ماشين گشت اما پيدا نمي كرد دستاش مي لرزيد. فرياد زد واي هر چي رو هر وقت مي خواي نيست. چه كنم خدا پس اين سوئيچ لعنتي چي شده ؟ تصميم گرفت به اورژانس زنگ بزنه يه لحظه شماره اورژانس از خاطرش رفت ولي بعد سريع تلفن رو برداشت و با انگشتان لرزانش شماره اورژانس رو گرفت. يك ربع بعد آمبولانسي رو از پنجره نيم باز اتاق مريم ديد سريع پالتو خودش رو روي مريم انداخت و رفت در رو باز كرد مريم تا به بيمارستان برسه زمانه خانم نصف جون شده بود. توي بيمارستان مريم روي تخت مريض خونه تو اتاق تزريقات خوابيده بود و يه سرم تو دستش بود. و زمانه خانم هم دستش رو گرفته بود و مي گفت: الهي من برات بميرم الهي من پيش مرگت بشم. آخه چرا اينطور پر پر داري مي شي؟؟! آخه چرا بايد من اين روزهاي بد رو بينم. مريم شروع كرد به ناله كردن انگار بهوش اومده بود
زمانه خانم صدا زد پرستار بيا اين بچه بهوشه. پرستار فوري اومد. زمانه خانم گفت: چي شده پرستار؟ چشه دختر گلم؟ پرستار كه چهره مهربوني داشت گفت: نگران نباشيد فشار عصبی باعث شده ايشون بدنش ضعيف شه . كمي استراحت كنه حالش بهتر مي شه.
زمانه خانم دوباره گفت: تو رو بخدا راست بگو پرستار واقعا هيچي نيست به من راستش رو بگو . پرستار دوباره با خونسردي گفت: بله عزيز دلم چيزي نيست. مادرِ من، نگران نباش ايشون فقط كمي عصبي شده. فشار عصبي باعث شده ايشون حالش خراب شه . گفتم که کمي استراحت كنه بهتر مي شه. زمانه خانم با چشمهاي اشك آلود به پرستار نگاه كرد. پرستار لبخندي زد و گفت: مطمئن باش. خيالت راحت باشه. بعدش رفت . زمانه خانم كه ديد مريم حالش بهتره سعي كرد از زير زبونش بيرون بكش كه چشه . بهش گفت : مريم جان مي شنوي صداي منو. مي توني حرف بزني. مي خواستم يه چيزي ازت بپرسم تو رو خدا راستش رو به من بگو چرا دوس نداري با آقاي عباسي ازدواج كني به من بگو كسي رو دوست داري نكنه عشقي تو دلت هست و نمي خواي به من بگي. من حالا غريبه هستم؟
مي دونم اگر مادرت بود بهش مي گفتي درسته!! مريم كه هنوز به سختي مي تونست صحبت كنه گفت نننننننه اييييين حرررررف و نزن ببببببهههههت ميييي گگگگم به وقتتتتتش. در همين موقع پرستار بخش اومد اون که قد كوتاهي داشت و انقدر چاق بود كه انگار دكمه هاي لباسش داشت از هم باز مي شد دستهاي تپلش رو به شیلنگ سِرُم برد و كمي سِرُم رو اين ور و انور كرد و گفت: خوب حال دخترمون چطوره، سرمش هم كه تا ده دقيقه ديگه تموم مي شه. خوب احتياج نيست بستري شه . مي تونين تا نيم ساعت ديگه ببرينش خونه. بعد دوباره به سرم نگاهی کرد و گفت :سرمش كه تموم شد از تخت نياد پايين يك ربع استراحت كنه تا حالش جا بياد. چون ممكنه سرش گيج بره. زمانه خانم از پرستار بخش تشكر كرد و گفت: پس ديگه حالش روبه راست. پرستار بخش گفت بله خانم. بعد ادامه داد اما بايد اين دختر ما خيلي مواظب خودش باشه .عصبي شدن براي بدن مضره ها شما خانم نزاريد ديگه اينطوري به عصابش فشار بياد .بعدش هيمنطور كه توي راهرو مي رفت با صدای بلندی گفت: اينجا نايستيد بريد بيرون لطفا تشريف ببريد. وقت ملاقات ساعت دو بعدازظهره. بعد ساعت رو كه تو سالن بود نگاه كرد و گفت واي نگاه كن از يك ساعت قبل مي يان اينجا صف مي كشن.
زمانه خانم گفت نگاهی به مریم که با زدن سرم یه کم حالش روبه راه شده بود گفت: مريم گلي بهتري. مريم بريده بريده گفت: ممممنونم بهترم. خلاصه ساعت نزديك دو بود كه مريم بلند شد و زمانه خانم دستش رو گرفت كه يه موقع سرش گيج نره بيفته. زمانه خانم گفت: مي توني راه بياي، مريم که کمی حالش جا اومده بودگفت: آره زمانه جون بهتر شدم خيلي بهترم. زمانه خانم به صورت مريم نگاه كرد و گفت سرت كه گيج نمي ره .مريم سرش رو بالا برد و اشاره كرد نه. بعد هم زمانه خانم يه آژانس از دم بيمارستان گرفت و مريم رو برد خونه . از اون روز ديگه زمانه خانم چشم از مريم بر نداشت. ديگه نزاشت كه تنهايي تو اتاقش بمونه. ديگه نزاشت آب تو دل مريم تكنون بخوره مرتب براش آب ميوه و شير موز درست مي كرد و سوپ هاي مقوي براش بار مي زاشت بعد از يك هفته مريم حسابي حالش خوب شد البته از نظر روحي همون آدم سابق بود اينطور وانمود مي كرد كه حالش كاملا خوب شده.اما در دلش رنج بزرگي رو تحمل مي كرد و احساس مي كرد كه غم مثل يك سنگ بزرگ راه گلوش رو بسته و نمي زاره نفس بكشه و هر لحظه احساس مي كرد كه قلبش داره مي ايسته . مريم دلش نمي خواست زمانه خانم رو بيشتر از اينها ناراحت كنه براي همين هر چي كه زمانه خانم براش مي آورد به زور مي خورد اما مثل كسي بود كه زهر دارن به خوردش مي دن ديگه خوردن و خوابيدن براش معني نداشت.
يه روز سر ظهر زمانه خانم داشت پذیرایی رو جارو برقي مي زد. مريم از اتاقش اومد بيرون و دكمه جارو برقي رو خاموش كرد . زمانه خانم كه تعجب كرده بود گفت: اي بابا دختر جون عوض كمكته؟ !! و با شوخی و مهربونی همیشگی اش گفت: عوض اينكه بياي جارو رو از دست من بگيري چوب لاي چرخمون مي زاري. مريم خنده اي كرد و گفت:زمانه جون ببخش منو اما دوس دارم باهات حرف بزنم، صداي جاروبرقي نمي زاشت . زمانه خانم گفت: بگو عزيزم گوشم باتوست. مريم كمي خودش رو لوس كرد و گفت خيلي خوشحالم كه تو رو دارم تو خيلي خوبي. زمانه خانم جارو رو كنار گذاشت و گفت: به پاي مادرت كه نمي رسم.مريم رو مبل نشست و رو كرد به زمانه خانم و گفت نه اين حرف و نزن مثل مادرمي، عين مادرم دوستت دارم تو فرشته اي. زمانه خانم گفت: پس چرا انقد با من غريبي مي كني. مريم گفت نه اينطور نيست.
زمانه خانم دوباره ادامه داد چرا ديگه حرف دلت رو با من نمي زنی. اين يعني چی!! يعني كه من غريبم. مريم ادامه داد نه نه اصلا اينطور نيست. زمانه خانم گفت: پس چرا انقدر آزارم مي دي؟ چرا نمي گي چته؟ چرا دوس نداري با آقاي عباسي عروسي كني مگه اون مرد چه مشكلي داره. دستش به دهنش مي رسه، خيلي هم مرد آروميه . اين طور كه محمود ازش تعريف مي كرد خيلي با مرامه تازه دوست داداشت هم هست مريم سرش رو پايين انداخت و چيزي نگفت. دوباره زمانه خانم ادامه داد نكنه كسي رو دوس داري آره؟ مريم گفت: خوب چطور بگم آره من خوب آخه عشق يه نفر شدم. زمانه خانم با تعجب گفت: خوب كيه بگو . مريم گفت نه اين يه راز، ببخشيد زمانه جون نمي تونم به شما بگم.
زمانه خانم گفت: خوب ما رو غريبه مي دوني ديگه .چكار كنم هر چي باشه نمي تونم جاي مادرت رو برات بگيرم. كاش مادرت زنده بود و تو الان بهش مي گفتي چته. بعدش هم اشك از چشماي مهربونش سرازير شد. مريم كه اين وضعيت رو ديد با دستپاچگي گفت: نه نه زمانه جون اشتباه مي كني من تو رو قد مادرم دوست دارم. اما يه موضوعه خصوصيه خوب نمي تونم بهت بگم. زمانه خانم گفت: نه عزيزم من اشتباه نمي كنم تو تا حالا شده يكبار به من بگي مادر. نه همش مي گي زمانه جون پس ببين من نمي تونم جاي مادرت رو بگيرم. مريم كه مردد بود حرف بزنه وقتي قطرات اشك رو رو گونه هاي زمانه خانم ديد مصمم شد كه حرف دلش رو بزنه و دوباره با دستپاچگي گفت: نه نه اشتباه نكن من بخاطر اين بهت زمانه جون مي گفتم كه …. بعدش زمانه خانم دنباله حرفش رو گرفت و گفت: براي اينكه غريبه ام جای مادر تو رو نمی تونم هیچ وقت بگیرم. مريم كنار زمانه خانم نشست و دستش رو روي شونه زمانه خانم گذاشت و گفت: نه چون مي خواستم مادر همسرم باشي زمانه خانم كه از اين حرف حسابي جا خورده بود دست مريم رو كنار زد و گفت چي!؟؟؟ منظورت چيه؟ مريم گفت خوب همين مي خواستم فقط مادر محمود باشي
زمانه خانم دست مريم رو تو دستش گرفت و گفت چي يعني تو؟ چي مي گي واضح تر بگو ببينم! مريم گفت: من عاشق محمودم زمانه جون، عاشقش بودم و هستم. زمانه خانم كه چشمش از تعجب گرد شده بود صوررتش رو جلوي صورت مريم گرفت و گفت چي! تو تو عاشق پسر من بودي!!!
مريم گفت نه عاشقش نبودم، ديوونش بودم و هستم بعد دستش رو ازدست زمانه خانم جدا كرد و رو به روي زمانه خانم زانو زد و دستش رو روي قلبش گذاشت و گفت: از وقتي كه محمود با فرانك نامزد شده من ديگه زندگي برام جهنم شده قبلا هم تو برزخي كه براي خودم ساخته بودم دست و پا مي زدم اما حالا تو جهنمم. قلبم ديگه داره از حركت مي ايسته. ديگه نمي خوام زنده باشم من بدون محمود مي ميرم، ديگه نفسي برام نمونده اگر الان رو پا هستم فقط بخاطر اينكه نمي خوام تو رو از خودم برنجونم وگرنه نايي ندارم ديگه اميدي براي زنده موندن ندارم. زمانه خانم نشست روي مبل و گفت: پس چرا به من نگفتي دختره ديوونه چرا پنهان كردي؟؟ آخه كي از تو بهتره كه زن پسر من بشه. مريم با گريه گفت: نمي تونستم تو چشم شما نگاه كنم و بگم پسر شما رو دوس دارم چطور مي تونستم اين رو بگم آخه شما اون رو برادر من مي دونستين اما من از همون زمان هشت سالگيم كه اولين بار محمود رو ديدم به دلم نشست. خيلي دوستش داشتم. خيلي .
زمانه خانم رفت تو فكر. ناگهان مريم از جا پريد يه لحظه گفت: ببخشيد زمانه جون من اين روزا عصبي هستم فكر كنم زياده روي كردم و زياد تند رفتم اصلا شوخي كردم شما جدي نگيريد من كه به شما گفتم عاشق بازيگري هستم خواستم نقش بازي كنم، زمانه خانم تو چشماي مريم نگاه كرد و گفت: نه اين نقش بازي كردن نيست اين يه واقعيت اما من كور بودم نفهميدم روزايي رو كه تو مثل شمع آب مي شدي براي چي بوده ؟ من رو ببخش من از تو غافل بودم . بعدش موهاي سياه مريم رو نوازش كرد و گفت: اما هنوز دير نشده مريم جونم. مريم گفت چي چطور؟ زمانه خانم بلند شد رفت و كيفش رو برداشت و در كيفش رو باز كرد و يه پاكت نامه از داخلش در آورد. بعدش به مريم نگاه كرد و گفت: مريم جان اين نامه محمودِ . يك ساعت پيش پستچي آورده. مريم بلافاصله نامه رو گرفت و شروع كرد به خوندن . داخل نامه اينطور نوشته شده بود. (سلام مامان چند وقت ديگه درسم تموم مي شه و فارغ التحصيل مي شم و براي هميشه مي يام كه كنار شما و خواهر نازنيم بمونم. اما لازم كه بهتون بگم من حدود شش ماهه نامزديم رو با فرانك به هم زدم . من و فرانك عجله كرديم زود نامزد كرديم فرانك جان می خواد برای همیشه بمونه آلمان اما من نمی تونم دور از شما زندگی کنم بخاطر این موضوع فرانک نامزدیش و با من به هم زده انگار پشيمون شده مي خواست براي هميشه بمونيم آلمان. اما من نمي تونستم خودم رو قانع كنم كه براي هميشه بمونم آلمان. اون مي خواست كه من تمام زندگيم رو بفروشم بيام آلمان. توي ايرانم بحث مون همين بود. تمام مدت همين بحث رو مي كرديم .من نزديك شش ماه نصيحتش كردم و خواستم متقاعدش كنم كه بعد از تحصيل برگرديم به ايران و مي خواستم راضيش كنم دست از لجبازي برداره. اما اون قبول نكرد عليرغم اينكه خيلي دوستش داشتم اون من رو تنها گذاشت. اصرار داشت كه بيام ايران تكليف مال و املاك رو روشن كنم. اين چند وقت با تمام بد اخلاقی هاش ساختم. فرانك انقد ها هم كه نشون مي داد عاطفي نبود چون وقتي فهميد من نمي تونم براي هميشه آلمان بمونم خيلي راحت بهم گفت پس هيچي. همه چي بين ما تمومه يا مي موني آلمان يا مي ري شما رو به خير و ما رو به سلامت. اما من نمي تونم براي هميشه ايران رو ترك كنم. چطور مي تونم دوستاي خوبم، شما مادر عزيزم و خواهر گلم رو ترك كنم. من نمي تونم شما رو تنها بزارم. تا الان چيزي از جدائيمون براتون ننوشتم . نمي خواستم شما رو پريشون كنم. ولي خوب مي دونم كه اگر بدون فرانك برگردم شما حتما از من سوال مي كنيد. فرانك فقط بخاطر اين مي خواست با من ازدواج كنه كه من و پابنده اونجا كنه. من دو روز ديگه بر مي گردم راستي دوستم سعيد هم به من ميل زده عروسيش دعوت كرده. انگار از مريم كه نااميد شده خدا يه دختر ديگه اي رو تو سرنوشتش قرار داده دختر يكي از مجلسيا رو گرفته البته ماجراش مفصله اون ديوونه برام ميل زده براتون تعريف مي كنم.

مريم اشك شوق رو گون هاش جاري شده بود وقتي خوندن نامه تموم شد زمانه خانم غرق افكار بود از طرفي مريم هم مات و مبهوت به زمان خانم نگاه مي كرد.نمي دونست بايد خوشحال باشه يا ناراحت آخه زندگي محمود از هم پاشيده شده بود و بايد از اون دختر بانمك و بامزه جدا مي شد . زمانه خانم رو كرد به مريم و گفت: مريم جون من نمي خواستم نامه رو به تو نشون بدم چون نمي خواستم بخاطر اين موضوع ناراحتت كنم. اما خوب حالا كه موضوع رو فهميدم . تو دیگه همه چی رو بسپار به من. مريم گفت اما زمانه جون ! زمانه خانم ابرو بالا انداخت و گفت: چيه جونم. عشق كه شوخي بردار نيست بزار من درستش مي كنم تو كاريت نباشه. مريم گفت: ولي نميشه، من خيلي از آينده مي ترسم. عشق يك طرفه به جايي نمي رسه. زمان خانم خنديد و گفت عشق يك طرفه!! محمود تو رو مي پرسته اما به عنوان خواهرش.
اون چه مي دونه كه تو عاشقانه دوستش داری. بعد موهاي مشكي مريم رو نوازش كرد و گفت: ببين مريم جون تو كاريت نباشه پسر بي عقل من بدون اينكه بخواهد دل به عشق دختري داده بود كه اون فقط يه چيز تو ذهنش بوده حالا محمود به اين نتيجه رسيده كه از عقلش استفاده كه . اون از دل تو خبرنداره، چون تو رو خواهرش می دونه
پس بايد يه نفر بهش حالي كنه كه شما دو تا غريبه هستين اونوقت وقت داره كه راجع به تو فكر كنه . بعدش همين طور كه داشت مي رفت توي اتاق گفت: مريم جون خودت و بسپر به خدا به اون بالایی اطمینان کن بهت قول می دهم همه چی همونطور می شه که تو می خواهی.
مريم زمانه خانم رو قبول داشت اما از آينده مي ترسيد به اين فكر مي كرد كه اگر يه روز محمود بفهمه كه اون رو عاشقانه دوست داشته واي چي مي شه؟ اون فقط از آينده واهمه داشت.
دو روز بعد محمود با كلي سوغاتي برگشت براي مريم كلي سوغاتي و عروسك آورده بود. مريم قيافه حق به جانبي گرفت و گفت: مگه من بچه ام كه انقد عروسك آوردی. محمود گفت : ببخشيد خانم محترم تا جايي كه يادمه اتاق شما پر از عروسكهاي جورو واجور بود و هست. مريم خنده زوركي كرد و گفت: مرسي ازت ممنونم . اما راضي به زحمتت نبودم. زمانه خانم نشسته بود روي مبل. مريم سعي مي كرد خيلي با سليقه كادوها رو باز كنه. آخه زمانه خانم كاغذ كادوها رو بيرون نمي ريخت . با اينكه زن پولداري بود اما هميشه تو همه چي قناعت مي كرد و معتقد بود كه يك ميخ رو هم نبايد دور انداخت، چون ممكنه يه روز به درد بخوره .
زمانه خانم طبق عادت هميشه شروع كرد به كندن چسب كادوها بعدش همه اونا رو تا كرد و مرتب روي هم چيد. و در حاليكه بلند مي شد به محمود نگاه كرد و بدون اينكه مريم بفهمه با اشاره به محمود فهموند كه موضوع رو به مريم بگه. بعدش گفت: خوب بچه ها شما با هم يه چايي شيريني بخوريد من مي رم بيرون زود بر مي گردم. وقتي كه زمان خانم رفت محمود طبق عادت هميشه اش دستش رو تو موهاي مشكيش فرو برد و نفس عميقي كشيد و بعد از روي مبل بلند شد و كمي راه رفت و رو كرد به مريم و مردد گفت: مي تونم ازتون يه چيزي بپرسم خانم خانما. مريم كه داشت يكي يكي كادوهاش رو وارسي مي كرد گفت: بله دو تا بپرس! محمود با خنده گفت: مي تونم ازتون خواهش كنم به يه نفر كه من براي شما در نظر گرفتم جواب بله بدين. مريم گفت: چي شما به خودتون اجازه مي ديد كه براي من تعيين تكليف كنين.
محمود با خنده گفت آخه ايشون خيلي مرد خوب و نجيبيه خيلي هم به هم مي ياين كلي هم ثروت داره مريم گفت: حتما آقاي عباسي رو مي گيد نه؟!! بعد همين طور كه داشت به اتاقش مي رفت گفت: آقا محمود متشكرم شما از اين دلسوزي ها لطفا براي بنده نفرمائيد. بعدش با دلخوري خواست در اتاقش رو ببنده كه محمود فرياد زد نه آقاي عباسي كه از دستت پريد . مريم برگشت و گفت چه بهتر.
محمود دست روي موهاي يك دست و مشكيش كشيد و گفت: راستش چطور بگم من راستش من خودم ، یعني خودم مي خوام از شما خواستگاري كنم. مريم از تعجب دهنش باز مونده بود . كمي تاغچه بالا گذاشت و گفت: چي منظورت چيه؟ محمود گفت: مامان همه چيز رو مو به مو برام ميل زد. من خيلي خوشحالم كه عشق پاكي مثل تو دارم تو نجيبي تو بهتريني اگر تا الان مثل خواهرم مي پرستيدمت. ولي از امروز مي خوام عشقم باشي. مي خوام هم زبونم باشي مي خوام جاي خالي يك عشق گرم رو تو زندگيم پر كني. مريم خنديد و گفت: پس داشتي از خودت تعريف مي كردي. محمود باز هم خنده اي سر داد و گفت : آره ديگه مگه به خوبي منم تا حالا تو دنيا پيدا شده. مريم كه اين چند وقت خيلي عصبي شده بود سر محمود داد زد. خيلي پر مدعا هستی. محمود كه كمي دستپاچه شده بود دستاش رو به هم قفل كرد و كنار صورتش گرفت و گفت: تو به دل نگير آخه بهترين دختر دنيا رو دارم مي گيرم. مريم خنده زيركانه اي كرد و گفت: انقدرام مطمئن نباش.
محمود ازجاش بلند شد و نزديك مريم وايستاد و گفت: از چي از اينكه شما بهترين دختر دنيا هستي. مريم ابروهاش رو بالا انداخت و گفت نه خير ! از اينكه بهترين دختر دنيا به شما جواب مثبت بده. بعدش مريم روش رو برگردوند و داشت به اتاق مي رفت كه محمود گفت: داري مي ري اتاق گريه كنی؟ مريم برگشت. خندش گرفته بود اومد نزديك محمود چشم دوخت به چشمهاي جذاب و سياه رنگ محمود و بعد گفت نه، انگار زمانه خانم از سير تا پياز رو برات تعريف كرده. محمود به چشماي مريم خيره شد ولي بلافاصله سرش رو پايين انداخت. مريم چشم غره اي به محمود رفت و بعدش خواست برگردد به اتاقش كه محمود گفت :چي شد جواب ما ،خانم خانما؟؟؟
مريم گفت: محمود جون جواب سوالت و مي دم. من ديگه تو چشمام اشكي نمونده كه گريه كنم. دارم مي رم نماز بخونم. نماز شكر، بايد از خدا تشكر كنم . محمود چشماش رو ريز كرد و با شيطنت خاصي گفت: از چي تشكر كني؟ مريم همانطور كه داشت مي رفت تو اتاقش گفت : كه زندگی رو دوباره به من برگردوند. محمود خنديد و گفت: يعني ما زندگي تو بوديم و نمي دونستیم. مريم لبخند مليحي زد كه دل محمود رو برد. بعدش رفت تو اتاقش در رو بست .نیم ساعت بعد مريم رو به روي سجاده فيروزه ای رنگش نشسته بود و دستاش رو رو به آسمان بلند كرده بود و اشك مي ريخت . اما اين بار اشك شوق بود كه از چشمان مريم بر گونه هايش مي غلطيد.

پایان

مطالب پیشنهادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

دو × سه =

فهرست