شعر فال بد – فاطمه مقیم هنجنی

شعر و ترانه, نوشته های فاطمه مقیم هنجنی

غم آمد و جان سوخت و شب باز عیان شد
دریاب جهان را که قدمگاه خزان شد

گر طالب وصلی و سر زلف پریشان
برخیز غنیمت بِشِمُر ،عمر ، گران شد !

هرجا که غمی هست؛ بدان عشق در آنجاست
عشقی که غمش تا به ابد قاتل جان شد

دوش از غم عشق تو زدم فال ، بد آمد
صد بار دگر هم زده ام فال ،همان شد

ای آنکه چو من مست وخرابات جهانی
شِکوه نکن از دوست نصیب دگران شد

فاطمه مقیم هنجنی

مطالب پیشنهادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

هجده + 16 =

فهرست