شعر پاییز – فاطمه مقیم هنجنی

شعر و ترانه, نوشته های فاطمه مقیم هنجنی

بعد از بهار سبزت آمد پدید پاییز
ازهر طرف خزان بود هی می وزید پاییز

هردم صدای تدبیر از گوشه ای درآمد
بازم سکوت جانان آخر رسید پاییز

غم بر نگاه عاشق پرمی کشید ،آتش
گم کرده راه خود را این ناامیدپاییز

برگی فتاده بر آب چَشمی چکید،بارید
خشکیده شده دلی باز غم آفرید پاییز

گویی سپیده سر زد رنگی به دل پاشید
بازم تبر به دل زد شد رو سفید پاییز

رنگ جنون گرفتس کارون زرنج پاییز
سرکش صدای هر موج هی می درید پاییز

عمری گذشتُ اما آخر ندید این دل
شوری به دل بریزد آرَد نوید پاییز

فاطمه مقیم هنجنی

 

مطالب پیشنهادی

1 دیدگاه. دیدگاه تازه ای بنویسید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

5 × 2 =

فهرست