1. خانه
  2. /
  3. فرهنگ و هنر
  4. /
  5. شعر و ترانه
  6. /
  7. شعر فقیر،غنی – ناصر آکیاد

شعر فقیر،غنی – ناصر آکیاد

ثروت اندوزان کیف ازلبانشان می چکد
از انگشت به دهان ماندن ِ نداران ِ حسرت کش.
صاحبان قصرهای شهر ،از لب پنجره های چند جداره ی قصرهاشان ،فخر می فروشند،
کمی سقف سرمنزل فقرا کوتاه است اما
می بیننشان،
به امثال آنهامی فروشند!

فقیر ،عرق تنی دارد از خستگی جسم و گاهی شرم نگاه تو!

غنی ،بادی به غبغب وُ کفش قیصری اش را می نازد که پایش بدان ،عرق نمی کند.

پدری غنی: می گوید بافرزندش
دیوار ِ خانه غنی پشتش ،خداست!!!!

پدری فقیر: می گوید بافرزندش ،
کاش آفتاب فردا هرگزبر نتابد…
پدر غنی :می گویدبا فرزند،
آنجا را ببین پسر….
ماموران شهرداری‌ اند
فقیری مُرده را به دست خاک می سپارند!!!

پدر فقیر :می گویدبا فرزند
آنجا راببین پسرم….
چقدر زیادند چشمان بپای گور غنی
که خون می گریند،!

چند سال بعدشده ،،،
پسر فقیر ،داراست !
بر روی خاک پدرش خرمای تازه می گذارد،
سپس باگامهایی شمرده و آرام
میرود بالاتر تاسر خاکِ پدری غنی!

چند دبه آب برویش می پاشد ،
می شویدش و فاتحه ای قرائت می کند.

………………
دیدن فقر ،که لبخندی ،ندارد اما:
تجلل و ازدحام قصرهای بی ادم را به سوگم .

ناصرآکیاد (سد برات دیوز)

 

  شعر ققنوس - فاطمه مقیم هنجنی
برچسب ها

مطالب پیشنهادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این قسمت را پر کنید
این قسمت را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

سه × 4 =

آراد برندینگ
فهرست